|
هنگام پاییز ..
زیر یک درخت ... مردم برگهایش مرا پوشاند .. و هزاران قلب یک درخت .. گورستان ... قلب من شد .... من میمیرم ... اما مرگ من مرگ زندگی من نیست مرگ من انتقام است که زندگی من از جعل کننده نام خودش میگیرد من میمیرم تا زندگی زیر دست و پای مرگ نمیرد ... مرگ من عصیان یک زندگی است که نمیخواهد بمیرد ...! ... کارو
و خدا انسان را خلق كرد ..
سفري مقرر كرد پر از پيچ و تاب احساس ....با قلبي شيشه اي ... بهشتي كه ........... اميد شد و آرزو ... درختي پر از سيب .... در راهش .... !!! شیطانی که دشمن شد و.... در آن سو ... جهنمی که انتظار میکشد ... و عمر را نام نهاد برای فرصتمان ... نمیدانم این دوپای کوچک را با این همه تکلیف! چه به نیازی بود به عشق !؟
نوشتن انگاردیگر بهانه ای شده ...
واژه ها پاره های ناقابل قلبی ...و این سیاهی فقط.. کابوس.. یک.. سوال .... .. دیگر ... نگاهش را نخواهم دید!؟
از یک دوست : اتل متل جدایی عروسکم کجایی؟ گاو حسن پریشون ، یه دل داره پر از خون، عشقم رفته هندستون ، خونم شده قبرستون، یه عشق دیگه بردار ، یه دنیا غصه بردار اسمشو بزار بچگی تا آخر زندگی آچین واچین تموم شد عمر منم حروم شد...
عاشق میشوی .. و زندگیت را دور میرزی .. به پای آخرین !!
... دور یخته ام ..اما... بی هیچ خاطره اگر بود ... شاید التیامی بر عمر سوخته ام حجتی نساختی بر ویرانیم .... نه اولین و نه آخرینی ...
قطعه سنگی را دلتنگم
کنار آبی روزگار نقطه کوچکی از دنیا ... به قد موچاله ای از یک وجود کوته لحظه ای ... دور از دغدغه هائی که شاید دیگر خیلی یکنواخت روز و شبهایمان را تازیانه می زند و گاه به گاه فرق سیاهی آسمان را با آبی بی منتهایش نمی شناسیم یادش به خیر ...... پازل ابری آسمان تکه کوچکی که اگر یکی دیگر از ابرک های سفید را کنار بگیرد آهوئی را می ماند با لبخندی زیبا قطعه سنگی را دلتنگم .... زیر سرم هرچند که شباهتی نیست با خاطره کودکی و زانوان مادری مهربان ! که به یقین اگر بجای آن لالائی کودکانه... قصه این روزها برایم ترسیم میشد ... نه آهوئی ... که دیوی بزرگ فرض میکردم در آسمان و نه لبخندی که با چشمانی از خشم فد کشیدنم را به انتظار نشسته و شاید پوز خندی که رویاهایم را به باد تمسخر گرفته است قطعه سنگی را دلتنگم بدور از آدمکی که انسان می نامندش حتی حس حضور و بوی تعفن نفسی که بختک همین یک نفسی که می آید و می رود ... مرا بس
تمام حسم را جمع می کنم
برای زائیده شدن تمام بار سنگین این چند ساله و الباقی اش را یکجا به جان میخرم هرچند..... سفرنامه تلخیست می نویسمش ...به خاطر تو تاسرفصل قصه تو لحظه به لحظه ای که در امتداد با تو .. وحتی ... خیال تو ... داشتم ... و هنوز می دارمشان تاریکی تمام سالهای عمرم ... نورباران خواهد بود . ...به روشنی آنی از این امتداد .. پ.ن:در نهایت بی صدایی..خواستمت..و برای تولدم همین یک چند جمله که می خوانی یعنی حضورت..
سفرم ..شاید
خبر از جنس فراموشی داشت و دلم ... رو به دروازه تنهائی داشت سفرت خوش باد که تو تنهائی و من تنهاتر و دلت گرم گرچه این حرف و سخن تعطیل است قصد تکرار غلط ... نیست هدف خاطره بود دیگر اینجا قلم از دست تو... بر دفتر من جاری نیست از من خسته دگر تاب و تب یاری نیست این جگر سوخته را قدرت همپائی نیست سفرت خوش باد و دلت بی برگشت که در این کوچه دگر دختر تنهائی نیست که میان من و تو ... مایی نیست و سحر منتظر بارش پائیزی نیست !
feel to you is guilty see sleep...God is upset everybody Is forced Used to For what he
غمگین تر از آنم که بخواهم رفتنت را
دوباره زنده کنم ولی باز هم خیالت پیروزتر است گنج پر بهای من من تو را از دست نداده ام تو زنده ای ... برافکار پوچ مرگ خنده می زنم در خاطرم هنوز زنده ای قلب من با یاد تو دفن شده زیر خروارها خاک سرد نور چشم من مانده در نگاه تو زیر تن پوش سپید آخرت آن کافور نیست که ریخته اند روی تو نمک خشکیده اشک های من است چگونه باور کنم که رفته ای من هنوز با چشمانت خداحافظی نکردم کاش صبح شود و بگویم ...خواب بود آن سنگ سیاه حک شده یک کابوس وحشتناک بود ..
|
About
این نه داستان است نه افسانه ... نه شعر است و نه یک نثر شاعرانه ......قطره اشکی است رمیده و توفانی ... که از دیدگان حسرتبار رنج بدامن شب گرسنگیها غلطیده است ......
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 Links |