تبليغاتX
Loversnight

Loversnight

اتل متل جدایی،

 عروسکم کجایی؟

گاو حسن پریشون ،

یه دل داره پر از خون،

عشقم رفته هندستون ،

خونم شده قبرستون،

یه عشق دیگه بردار ،

یه دنیا غصه بردار

اسمشو بزار بچگی  تا آخر زندگی

آچین واچین تموم شد

عمر منم حروم شد...

دست نوشته هاي نيلوفر |

 عاشق میشوی .. و زندگیت را دور میرزی .. به پای آخرین !!

... دور یخته ام  ..اما... بی هیچ خاطره  

 اگر بود ... شاید التیامی بر عمر سوخته ام

 حجتی نساختی بر  ویرانیم ....

نه اولین و نه آخرینی ...

دست نوشته هاي نيلوفر

قطعه سنگی را دلتنگم

کنار آبی روزگار

نقطه کوچکی از دنیا ... به قد موچاله ای از یک وجود  

کوته لحظه ای ... دور از دغدغه هائی که شاید

دیگر خیلی یکنواخت روز و شبهایمان را تازیانه می زند

و گاه به گاه فرق سیاهی آسمان را با آبی بی منتهایش نمی شناسیم

یادش به خیر ...... پازل ابری آسمان

تکه کوچکی که اگر یکی دیگر از ابرک های سفید را  کنار بگیرد

آهوئی را می ماند با لبخندی زیبا

قطعه سنگی را دلتنگم .... زیر سرم

هرچند که شباهتی نیست با خاطره کودکی و زانوان مادری مهربان !

که به یقین اگر بجای آن لالائی کودکانه... قصه این روزها برایم ترسیم میشد ...

نه آهوئی ... که دیوی بزرگ فرض میکردم در آسمان و نه لبخندی

که با چشمانی از خشم فد کشیدنم را به انتظار نشسته

و شاید پوز خندی که رویاهایم را به باد تمسخر گرفته است

قطعه سنگی را دلتنگم

بدور از آدمکی که  انسان می نامندش

حتی حس حضور  و بوی تعفن نفسی

که بختک همین یک نفسی که می آید و می رود ... مرا بس

دست نوشته هاي نيلوفر |

تمام حسم را جمع می کنم

برای زائیده شدن

تمام بار سنگین این چند ساله و الباقی اش را

یکجا به جان میخرم  

هرچند..... سفرنامه تلخیست

می نویسمش ...به خاطر تو

 تاسرفصل  قصه تو

لحظه به لحظه ای که در امتداد با تو .. وحتی ...

خیال تو  ... داشتم ... و هنوز می دارمشان

تاریکی تمام سالهای عمرم  ... نورباران خواهد بود . ...به روشنی آنی از این امتداد .. 

پ.ن:در نهایت بی صدایی..خواستمت..و برای تولدم همین یک چند جمله که می خوانی یعنی حضورت..

دست نوشته هاي نيلوفر

سفرم ..شاید

خبر از جنس فراموشی داشت

و دلم ... رو به دروازه تنهائی داشت

سفرت خوش باد

که تو تنهائی و من تنهاتر

و دلت گرم

گرچه این حرف و سخن تعطیل است

قصد تکرار غلط ... نیست

هدف خاطره بود

دیگر اینجا قلم از دست تو... بر دفتر من جاری نیست

از من خسته دگر تاب و تب یاری نیست

این جگر سوخته را

قدرت همپائی نیست

سفرت خوش باد و دلت بی برگشت

که در این کوچه دگر

دختر تنهائی نیست

که میان من و تو ... مایی نیست

و سحر منتظر بارش پائیزی نیست !

دست نوشته هاي نيلوفر

I am not free to love

feel to you is guilty

see sleep...God is upset

everybody Is forced Used to For what he

Not something that .... Loves
 
 The world is dirty.. killed My heart
 
I will try Forget  your love
 
... But memories ... no

                                   Happy Birthday

دست نوشته هاي نيلوفر |

غمگین تر از آنم که بخواهم رفتنت را

دوباره زنده کنم

ولی باز هم خیالت پیروزتر است

گنج پر بهای من

من تو را از دست نداده ام

تو زنده ای ...

برافکار پوچ مرگ خنده می زنم

در خاطرم هنوز زنده ای

قلب من با یاد تو دفن شده

زیر خروارها خاک سرد

نور چشم من مانده در نگاه تو

زیر تن پوش سپید آخرت

آن کافور نیست که ریخته اند روی تو

نمک خشکیده اشک های من است

چگونه باور کنم که رفته ای

من هنوز با چشمانت خداحافظی نکردم

کاش صبح شود و بگویم ...خواب بود

آن سنگ سیاه حک شده

                    یک کابوس وحشتناک بود ..

دست نوشته هاي نيلوفر

دیشب... من و .. نه مهتابی و نه پنجره ای ..

  نور لامپ زردی که درهم رفتگی ابروانم را بیشتر مینمود .. باز هم هجوم خاطرات ... ولی نه مثل هر بار

کور بوده ام انگار ... سالها با همین خاطرات .... نقطه آرامشم!

گول خورده ام باز از این منه همیشه ....

عشق رنگ پررنگ تحقیری بود و نه  احساس لطیفی!

حقیقت زانوان مادر ... اشک سردی بود بر گونه هایش ... دلهره دغدغه های بی منتهایش و ....

زرد  لامپ هر لحظه انگار بیشتر نفرت را معنی میکرد

ازچه پس سر بگیرم این تنیده گره به گره ای که نام زندگی رابه دوش می کشد...

باز هم همان زمزمه قدیمی ....

دلم تنگه برای گریه کردن ... کجاست مادر ؟... کجاست گهواره من.؟...

دست نوشته هاي نيلوفر |

باز هم انعکاس آینه

همان چهره مشکوک !

می گرید و خندان است ... می افتد و بر جای است

می سوزد و .... شاید شاداب است

میمیرد و اما.... هنوز جاندار است

چقدر بیزارم از این مادامه لبخند

از این قاب شیشه ای

 نمی خواهمش .. نمی شناسمش ...

اما سیاهی چشمانش میان تمام انعکاسها مرا نظاره گر است !

دست نوشته هاي نيلوفر |

انگار سالهاست که خوابیده ام

پشت همان پنجره کوچک چوبی !

او رفته و چشمانم هنوز خیرگی را می بلعد

باز هم فانوس به دست ها ....

گذشته را بیدار شو

کهنه را بفروش  و بیدار شو..

.... نه ... نمی دانم اینجا کجای دنیاست

فقط بیدارم نکن آقا!

می خواهم آنقدر بخوابم تا دنیا تمام شود

آنقدر که خدا بیدارم کند ... تا از او بپرسم ... چرا ؟!

دست نوشته هاي نيلوفر